الشيخ الطبرسي (مترجم: نورى و مفتح)
160
تفسير مجمع البيان (فارسى)
داستان ابراهيم مفسران قرآن كريم و اهل تاريخ مىگويند : ابراهيم در زمان نمرود بن كنعان زاده شد . برخى تصور كردهاند كه نمرود ، از طرف كيكاوس حكومت مىكرد . برخى هم او را پادشاهى مستقل به حساب آوردهاند . پيش از تولد ابراهيم به نمرود ، گفته شد كه امسال در مملكت كودكى متولد مىشود كه وسيلهء هلاك و زوال حكومت او خواهد بود . برخى مىگويند : اين پيشگويى را از راه نجوم و كهانت كردند . برخى مىگويند : از روى اخبار پيامبران بدست آورده بودند . برخى هم مىگويند : نمرود خواب ديد كه ستارهاى طلوع كرد و نور خورشيد و ماه را محو كرد . تعبير كنندگان خواب ، تعبير كردند كه كودكى به دنيا مىآيد و حكومتش را منقرض مىكند . از آن وقت دستور داد كه هر كودكى از مادر متولد شود ، بكشند و زنها را از شوهرها جدا كنند و زنان را زير نظر بگيرند و هر كدام باردار هستند ، حبس كنند تا موقعى كه فراغت پيدا مىكند ، طفلش را اگر پسر است تسليم تيغ جلادان كنند . در اين گير و دارها مادر ابراهيم هم باردار شد . روزها و شبها گذشتند . طفل در رحم تاريك مادر ، دور از هر گونه آشوب و وحشت ، پرورش يافت . كم كم روزهاى تولد نزديك مىشود . مادر ميخواهد جگر گوشهء خود را از خطر برهاند . ناگزير دل از انسانها بركند و سر به بيابان گذاشت ! غارى پيدا كرد كه دور از چشم انداز جاسوسان و كارآگاهان مزدور و بىعاطفه بود . در آنجا طفل ديده بر روى جهان گشود . جهانى كه ستم و حكومت هوس و شهوت ، در آستانه تباهى و فنايش كشيده است ! بيچاره مادر ! تمام كوششهاى خود را در راه حفظ پارهء تن خود به كار مىاندازد . طفل را در كهنهاى پيچيد و در گوشهء غار نهاد و در غار را با سنگى مسدود كرد و بسوى شهر آمد ! در حقيقت مادر دل افسرده ، كودك عزيز خود را تسليم حوادث كرده است . بزرگترين پرستار و نگهبان ابراهيم خداوند است . انگشتان خود را مىمكيد و تغذيه ميكرد . رشد كودك ، شگفتانگيز است . در يك